<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[&#1575;&#1583;&#1576;&#1740;&#1575;&#1578; &#1605;&#1607;&#1583;&#1608;&#1740; - همه انجمن ها]]></title>
		<link>http://forum.montazeran.ir/</link>
		<description><![CDATA[&#1575;&#1583;&#1576;&#1740;&#1575;&#1578; &#1605;&#1607;&#1583;&#1608;&#1740; - http://forum.montazeran.ir]]></description>
		<pubDate>Thu, 09 Sep 2010 20:38:22 +0200</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[یا صاحب الزمان…]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=50</link>
			<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 19:17:56 +0200</pubDate>
			<dc:creator>bahramian</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=50</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;">ترسم از اون روزیه که تو بیایی و من تو خاک باشم آقا…<br />
ترسم از آن روزیه که تو بیایی و من نباشم آقا…<br />
<br />
 <br />
<br />
آقا این دل ها گرفته! این دل ها مرده! این دل ها خسته شده…<br />
<br />
 <br />
<br />
کجایی آقا؟ سخته؟؟ آقا این جمعه هم داره می ره! آقا پس کی میای؟؟ آقا انگار یادمون رفته جای تو خالیه…<br />
<br />
انگار گناهامون رو این دل ها رو سخت گرفته آقا…<br />
<br />
آقا شما امید مادری! شما امید زینبی…. شما عزیز خدایی…<br />
<br />
خدا کند که بیایی…<br />
<br />
 <br />
<br />
سری به نیزه بلند است، سر برادر زینب<br />
خدا کند که نباشد سر برادر زینب…<br />
<br />
 <br />
<br />
 اللهم عجل لولیک الفرج<br />
<br />
اللهم عجل لولیک الفرج<br />
<br />
 <br />
<br />
یا صاحب الزمان… یا اباصالح …. یابن الزهرا (س)… بأبی أنت و أمی…</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;">ترسم از اون روزیه که تو بیایی و من تو خاک باشم آقا…<br />
ترسم از آن روزیه که تو بیایی و من نباشم آقا…<br />
<br />
 <br />
<br />
آقا این دل ها گرفته! این دل ها مرده! این دل ها خسته شده…<br />
<br />
 <br />
<br />
کجایی آقا؟ سخته؟؟ آقا این جمعه هم داره می ره! آقا پس کی میای؟؟ آقا انگار یادمون رفته جای تو خالیه…<br />
<br />
انگار گناهامون رو این دل ها رو سخت گرفته آقا…<br />
<br />
آقا شما امید مادری! شما امید زینبی…. شما عزیز خدایی…<br />
<br />
خدا کند که بیایی…<br />
<br />
 <br />
<br />
سری به نیزه بلند است، سر برادر زینب<br />
خدا کند که نباشد سر برادر زینب…<br />
<br />
 <br />
<br />
 اللهم عجل لولیک الفرج<br />
<br />
اللهم عجل لولیک الفرج<br />
<br />
 <br />
<br />
یا صاحب الزمان… یا اباصالح …. یابن الزهرا (س)… بأبی أنت و أمی…</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خدا کند که بیایی…]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=49</link>
			<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 19:15:47 +0200</pubDate>
			<dc:creator>bahramian</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=49</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;">چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی<br />
                                   چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی<br />
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن<br />
                                       خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی<br />
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه<br />
                                          ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی<br />
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام<br />
           دوباره صبح، ظهر، غروب …</div>
<br />
 <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">یا مهدی</div></span><br />
<br />
 <br />
<br />
 <br />
<br />
نه آقا! دیگه شعر را ادامه نمی دم!<br />
<br />
چون هنوز غروب نشده! هنوز هم نگاه ها به در هست! هنوز هم منتظر ظهورتون هستیم!<br />
<br />
آقا امروز روز جمعه هست! همون روزی که ما را به مهمونی دعوت کردید! همون روزی که ما را راه دادید. آقا مگه پیامبر راستین ما (ص) نگفته اگه یک روز هم مونده باشه خدا آنقدر اون روز رو بلند می کند که شما بیاید! آقا الان نزدیک های غروب جمعه هست!<br />
<br />
آقا اومدم شما را به جان مادرتون قسم بدم، آقا بیا! آقا بغض های ما نمی تونه مثل بغض علی (ع) تو چشمامون خار بشه! نمی تونیم با این رسوب های تو گلومون نفس بکشیم! آقا اگه امروز نیای دوباره به غم ما اضافه می شه ها، غریب تر میشیم!!<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">نه! نه! آقا نیا!</span> آقا ما خودمون را آماده نکردیم! آخه فقط دعا کردن که نشد کار! آقا چکار برای ظهورت کردیم! چقدر به نمازهامون، روزه هامون ، خمسمون، زکاتمون اهمیت می دیم!! نه آقا نیا! آقا اگه بیای همون بلایی سرتان می آید که سر امام حسین(ع) آوردند! دعوتش کردند اما وقتی آمد کشتند، دزدیدند…<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;">اللهم عجل لولیک الفرج</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;">چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی<br />
                                   چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی<br />
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن<br />
                                       خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی<br />
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه<br />
                                          ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی<br />
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام<br />
           دوباره صبح، ظهر، غروب …</div>
<br />
 <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">یا مهدی</div></span><br />
<br />
 <br />
<br />
 <br />
<br />
نه آقا! دیگه شعر را ادامه نمی دم!<br />
<br />
چون هنوز غروب نشده! هنوز هم نگاه ها به در هست! هنوز هم منتظر ظهورتون هستیم!<br />
<br />
آقا امروز روز جمعه هست! همون روزی که ما را به مهمونی دعوت کردید! همون روزی که ما را راه دادید. آقا مگه پیامبر راستین ما (ص) نگفته اگه یک روز هم مونده باشه خدا آنقدر اون روز رو بلند می کند که شما بیاید! آقا الان نزدیک های غروب جمعه هست!<br />
<br />
آقا اومدم شما را به جان مادرتون قسم بدم، آقا بیا! آقا بغض های ما نمی تونه مثل بغض علی (ع) تو چشمامون خار بشه! نمی تونیم با این رسوب های تو گلومون نفس بکشیم! آقا اگه امروز نیای دوباره به غم ما اضافه می شه ها، غریب تر میشیم!!<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">نه! نه! آقا نیا!</span> آقا ما خودمون را آماده نکردیم! آخه فقط دعا کردن که نشد کار! آقا چکار برای ظهورت کردیم! چقدر به نمازهامون، روزه هامون ، خمسمون، زکاتمون اهمیت می دیم!! نه آقا نیا! آقا اگه بیای همون بلایی سرتان می آید که سر امام حسین(ع) آوردند! دعوتش کردند اما وقتی آمد کشتند، دزدیدند…<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;">اللهم عجل لولیک الفرج</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[او خواهد آمد]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=48</link>
			<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 19:12:06 +0200</pubDate>
			<dc:creator>bahramian</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=48</guid>
			<description><![CDATA[او خواهد آمد<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://bahramian88.persiangig.com/YaMahdiAdrekni/emam_zaman%20%281%29.jpg" border="0" alt="[تصویر: emam_zaman%20%281%29.jpg&#93;" /></div>
<br />
اي منجي بيچارگان و مستضعفان و اي اميد نا اميدان و اي خلاصه و عصاره همه انبياء و اولياء الهي،اي فرزند محمد مصطفي (ص) و علي مرتضي عليه السلام و فاطمه زهرا سلام الله عليها:تو را غايب ناميده اند، چون ظاهر نيستي نه اينکه حاضر نباشي! و غيبت به معناي «حاضر نبودن» تهمت ناروائي است که بر آستان مقدس شما زده اند، و آنان که غيبت را حاضر نبودن ميدانند و بر اين پندارند، تفاوت ميان حضور و ظهور را نميدانند، يا نميخواهند بدانند.آمدنت که در انتظار آني به معناي ظهوراست نه حضور و شيفتگان و مشتاقانت که هر صبح و شام تو را ميخوانند: ظهورت را از خدا ميطلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر ميشوي، همه انگشت حيرت به دندان ميگزند و با تعجّب ميگويند که تو را پيش از اين هم ديده اند، و راست ميگويند چرا که تو در ميان مايي زيرا امام مائي. جمعه ها که از راه ميرسد، صاحبدلان و بيقراران، دل و قرار از دست ميدهند و قافله دلهاي بيقرار و جانهاي مشتاقت روي به سوي قبله ميکنند و آمدنت را به انتظار مينشينند و زيارت جامع کبير و ندبه را سر ميدهند تا دل را تسکين بخشند.<br />
<br />
مهدي است که چشمه فياض علم را<br />
                        برتشنگان دانش و عرفان عطا کند<br />
<br />
مهدي است که وقت نماز جماعتش <br />
                        عيسي به صد نياز به او اقتدا کند<br />
<br />
مهدي است که مقدم بهجت فزاي او<br />
                        دل را ز رنج و محنت و حسرت رها کند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[او خواهد آمد<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://bahramian88.persiangig.com/YaMahdiAdrekni/emam_zaman%20%281%29.jpg" border="0" alt="[تصویر: emam_zaman%20%281%29.jpg]" /></div>
<br />
اي منجي بيچارگان و مستضعفان و اي اميد نا اميدان و اي خلاصه و عصاره همه انبياء و اولياء الهي،اي فرزند محمد مصطفي (ص) و علي مرتضي عليه السلام و فاطمه زهرا سلام الله عليها:تو را غايب ناميده اند، چون ظاهر نيستي نه اينکه حاضر نباشي! و غيبت به معناي «حاضر نبودن» تهمت ناروائي است که بر آستان مقدس شما زده اند، و آنان که غيبت را حاضر نبودن ميدانند و بر اين پندارند، تفاوت ميان حضور و ظهور را نميدانند، يا نميخواهند بدانند.آمدنت که در انتظار آني به معناي ظهوراست نه حضور و شيفتگان و مشتاقانت که هر صبح و شام تو را ميخوانند: ظهورت را از خدا ميطلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر ميشوي، همه انگشت حيرت به دندان ميگزند و با تعجّب ميگويند که تو را پيش از اين هم ديده اند، و راست ميگويند چرا که تو در ميان مايي زيرا امام مائي. جمعه ها که از راه ميرسد، صاحبدلان و بيقراران، دل و قرار از دست ميدهند و قافله دلهاي بيقرار و جانهاي مشتاقت روي به سوي قبله ميکنند و آمدنت را به انتظار مينشينند و زيارت جامع کبير و ندبه را سر ميدهند تا دل را تسکين بخشند.<br />
<br />
مهدي است که چشمه فياض علم را<br />
                        برتشنگان دانش و عرفان عطا کند<br />
<br />
مهدي است که وقت نماز جماعتش <br />
                        عيسي به صد نياز به او اقتدا کند<br />
<br />
مهدي است که مقدم بهجت فزاي او<br />
                        دل را ز رنج و محنت و حسرت رها کند]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بیا مهدی]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=47</link>
			<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 19:08:27 +0200</pubDate>
			<dc:creator>bahramian</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=47</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">بیا مهدی</span><br />
<div style="text-align: center;">
<img src="http://bahramian88.persiangig.com/YaMahdiAdrekni/emam_zaman3.jpg" border="0" alt="[تصویر: emam_zaman3.jpg&#93;" /></div>
<br />
نگاهم را، به قلب آسمان زرد افکندم. دلم بی تاب و چشمان شبم بی خواب.<br />
<br />
 گل نرگس نمی بینم و گلدان های خالی را درون خانه می چینم. ندارد بی گل نرگس صفا گلدان؛ ولی دارد نشان از دوری و حرمان. دل ما از همان آغاز خلقت، منتظر بوده است.<br />
<br />
<br />
نمی دانیم آیا باغبانِ دل، دل ما را پر از آلاله خواهد کرد؟<br />
نمی دانیم آیا تا زمان بازگشتش، شمع های جان ما پُر تاب خواهد سوخت؟<br />
<br />
<br />
ولی هر سال قلب ما به وقت نیمه شعبان تپش های دگر دارد و با امید، نگاهش را به سمت درب خانه می نشاند و در تک ضربه هایش ناله امید می جوشد.<br />
<br />
<br />
اگر چه سینه ها لبریز فریاد است و روح و جان ما، آلوده از ظلم است و بیداد؛ ولی دست دعامان رو به سمت آسمان رفته و روز جمعه دلهامان به سمت کعبه می چرخد؛ به این امید که قبل از رفتن خورشید از دروازه های شب، طلوع دیگری جان جهان را آذرین سازد.<br />
<br />
<br />
خداوندا! ببین دستان ما خالی است. ببین دل های ما در انتظار عشق می سوزد.<br />
تو را سوگند! بر یکتا گل نرگس، همین امسال را پایان وقت انتظار ما مقدّر کن. جهان را عطر آگین، با دم خورشید خاور کن.<br />
<br />
<br />
خداوندا! اگر خواهی که روح ما از این اجساد بستانی؛ تو را سوگند، بر مردی، که میدانی ظهورش آرزوی آخرین ماست؛ به وقت مرگ او را بر سر بالین ما بفرست. به نزد قلب های ساکت و غمگین ما بفرست. اجازَت ده که ما دستش به جان گیریم و بر این سینه بیمار بگذاریم و دست دیگرش را روی چشم خسته و تب دار بگذاریم. با او از تمام لحظه های منتظر بودن، سخن گوییم. ز رنج ظلم های رفته بر این جان و تن گوییم و گرد کفش هایش را به اشک چشم برگیریم. نگاه واپسین را بر رخ ماهش بیندازیم؛ سپس عزم سفر گیریم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">بیا مهدی</span><br />
<div style="text-align: center;">
<img src="http://bahramian88.persiangig.com/YaMahdiAdrekni/emam_zaman3.jpg" border="0" alt="[تصویر: emam_zaman3.jpg]" /></div>
<br />
نگاهم را، به قلب آسمان زرد افکندم. دلم بی تاب و چشمان شبم بی خواب.<br />
<br />
 گل نرگس نمی بینم و گلدان های خالی را درون خانه می چینم. ندارد بی گل نرگس صفا گلدان؛ ولی دارد نشان از دوری و حرمان. دل ما از همان آغاز خلقت، منتظر بوده است.<br />
<br />
<br />
نمی دانیم آیا باغبانِ دل، دل ما را پر از آلاله خواهد کرد؟<br />
نمی دانیم آیا تا زمان بازگشتش، شمع های جان ما پُر تاب خواهد سوخت؟<br />
<br />
<br />
ولی هر سال قلب ما به وقت نیمه شعبان تپش های دگر دارد و با امید، نگاهش را به سمت درب خانه می نشاند و در تک ضربه هایش ناله امید می جوشد.<br />
<br />
<br />
اگر چه سینه ها لبریز فریاد است و روح و جان ما، آلوده از ظلم است و بیداد؛ ولی دست دعامان رو به سمت آسمان رفته و روز جمعه دلهامان به سمت کعبه می چرخد؛ به این امید که قبل از رفتن خورشید از دروازه های شب، طلوع دیگری جان جهان را آذرین سازد.<br />
<br />
<br />
خداوندا! ببین دستان ما خالی است. ببین دل های ما در انتظار عشق می سوزد.<br />
تو را سوگند! بر یکتا گل نرگس، همین امسال را پایان وقت انتظار ما مقدّر کن. جهان را عطر آگین، با دم خورشید خاور کن.<br />
<br />
<br />
خداوندا! اگر خواهی که روح ما از این اجساد بستانی؛ تو را سوگند، بر مردی، که میدانی ظهورش آرزوی آخرین ماست؛ به وقت مرگ او را بر سر بالین ما بفرست. به نزد قلب های ساکت و غمگین ما بفرست. اجازَت ده که ما دستش به جان گیریم و بر این سینه بیمار بگذاریم و دست دیگرش را روی چشم خسته و تب دار بگذاریم. با او از تمام لحظه های منتظر بودن، سخن گوییم. ز رنج ظلم های رفته بر این جان و تن گوییم و گرد کفش هایش را به اشک چشم برگیریم. نگاه واپسین را بر رخ ماهش بیندازیم؛ سپس عزم سفر گیریم.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[کوچه باغ انتظار]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=45</link>
			<pubDate>Mon, 26 Jul 2010 18:11:12 +0200</pubDate>
			<dc:creator>bahramian</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=45</guid>
			<description><![CDATA[گر تو مستی به جهان <span style="color: #32CD32;">منتظر</span> حجت دین بر مهدی آن شه والا صلوات]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[گر تو مستی به جهان <span style="color: #32CD32;">منتظر</span> حجت دین بر مهدی آن شه والا صلوات]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دلبرمن مهدی]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=43</link>
			<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 19:29:00 +0100</pubDate>
			<dc:creator>yamahdi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=43</guid>
			<description><![CDATA[[attachment=2&#93;کاش ازدلبرنشانی داشتیم<br />
برسرکویش مکانی داشتیم<br />
ازبرای مهدی صاحب زمان<br />
کاش دردل جمکرانی داشتیم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[[attachment=2]کاش ازدلبرنشانی داشتیم<br />
برسرکویش مکانی داشتیم<br />
ازبرای مهدی صاحب زمان<br />
کاش دردل جمکرانی داشتیم]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[یوسف فاطمه]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=42</link>
			<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 19:19:33 +0100</pubDate>
			<dc:creator>yamahdi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=42</guid>
			<description><![CDATA[[attachment=1&#93;گفتندخلایق که تویی یوسف ثانی <br />
چون نیک بدیدم به حقیقت به ازآنی<br />
شیرین ترازآنی به شکرخنده که گویم<br />
ای خسرو خوبان که توشیرین زمانی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[[attachment=1]گفتندخلایق که تویی یوسف ثانی <br />
چون نیک بدیدم به حقیقت به ازآنی<br />
شیرین ترازآنی به شکرخنده که گویم<br />
ای خسرو خوبان که توشیرین زمانی]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نامه اي براي يك مسافر]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=41</link>
			<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 20:05:11 +0100</pubDate>
			<dc:creator>Javad</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=41</guid>
			<description><![CDATA[سال هاست كه به اميد ديدن تو پشت اين پنجره خاك گرفته غم نشسته ام.<br />
سالهاست كه حد و مرز ميان خود و عمر را به فراموشي سپرده ام.<br />
مهدي جان!<br />
آرزويي در دل دارم.<br />
آرزو دارم كه حتي شده از دور صدايم را بشنوي. شب زنده داري هايم را، اشك هاي سردم را ببيني. اي كاش صدايم راكه به خاطر تو مي خواند، بشنوي و اي كاش در يك صبح آدينه بر مي خاستم و مي ديدم كه صداي موذني گوش را نوازش و قلب را آرامش مي دهد. عمري است كه در باتلاق غم ها فرورفته ام.<br />
مهدي آنقدر منتظرت بوده ام كه احساس مي كنم چيزي جز انتظار ندارم، تمام هستي ام را به انتظار تو وا داشته ام. افكارم در انتظار تو و نگاهم نيز تا دور دستها تو را مي كاود. شايد نشاني از توباشد. شايد نشاني از كسي باشد كه قلبم لحظه اي از عشق او غافل نمي شود نمي دانم... نمي دانم حق من از اين انتظار چيست؟<br />
خودم خوب مي دانم كه قلب من سياه تر از آن است كه عشق تو را درك كند، اما همين قلب گنه كار مدت زيادي است كه هرگاه به آسمان مي نگرد، هروقت دلتنگ مي شوم، هروقت كه غم ها مرا از پا در مي آورند ياد تو را در ذهنم مي پرورانم. گل نرگس را در دست مي گيرم تا شايد غم هايم كم شود.<br />
آه چه سخت است درد انتظار، انتظار از جنس عشق عصرهاي جمعه.<br />
اي مولاي من! اي مهدي من!<br />
دلم از اين دنياي پوچ و بي رنگ گرفته و تنها عشق تو مرا سرپا نگه داشته است.<br />
<br />
ساناز يادگاري . همدان<br />
روزنامه کیهان/ صفحه 9]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سال هاست كه به اميد ديدن تو پشت اين پنجره خاك گرفته غم نشسته ام.<br />
سالهاست كه حد و مرز ميان خود و عمر را به فراموشي سپرده ام.<br />
مهدي جان!<br />
آرزويي در دل دارم.<br />
آرزو دارم كه حتي شده از دور صدايم را بشنوي. شب زنده داري هايم را، اشك هاي سردم را ببيني. اي كاش صدايم راكه به خاطر تو مي خواند، بشنوي و اي كاش در يك صبح آدينه بر مي خاستم و مي ديدم كه صداي موذني گوش را نوازش و قلب را آرامش مي دهد. عمري است كه در باتلاق غم ها فرورفته ام.<br />
مهدي آنقدر منتظرت بوده ام كه احساس مي كنم چيزي جز انتظار ندارم، تمام هستي ام را به انتظار تو وا داشته ام. افكارم در انتظار تو و نگاهم نيز تا دور دستها تو را مي كاود. شايد نشاني از توباشد. شايد نشاني از كسي باشد كه قلبم لحظه اي از عشق او غافل نمي شود نمي دانم... نمي دانم حق من از اين انتظار چيست؟<br />
خودم خوب مي دانم كه قلب من سياه تر از آن است كه عشق تو را درك كند، اما همين قلب گنه كار مدت زيادي است كه هرگاه به آسمان مي نگرد، هروقت دلتنگ مي شوم، هروقت كه غم ها مرا از پا در مي آورند ياد تو را در ذهنم مي پرورانم. گل نرگس را در دست مي گيرم تا شايد غم هايم كم شود.<br />
آه چه سخت است درد انتظار، انتظار از جنس عشق عصرهاي جمعه.<br />
اي مولاي من! اي مهدي من!<br />
دلم از اين دنياي پوچ و بي رنگ گرفته و تنها عشق تو مرا سرپا نگه داشته است.<br />
<br />
ساناز يادگاري . همدان<br />
روزنامه کیهان/ صفحه 9]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دلم هوای تو کرده هوای آمدنت یا مَهدی]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=40</link>
			<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 13:23:25 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=40</guid>
			<description><![CDATA[يا لطيف<br />
فردا را چگونه مي توان ديد<br />
فردايي که امروزش همه در غوغا است<br />
فردايي که امروزش را از عمق افکار خسته مردم مي بينم<br />
کجاست يک دل آرام<br />
کجاست آرزوهاي آرزو نشده<br />
کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد<br />
نمي دانم دلم را دست کدامين فکر بسپارم<br />
نمي دانم اشکم را براي که بريزم<br />
نمي دانم سوز عشق را از که بايد بياموزم<br />
کاش ميشد در بن بست سکوت  خانه اي از فکر نساخت<br />
کاش ميشد عشق را در خاکستر ياد ها نگاه داشت<br />
کاش ميشد اشک را در جويبار احساس نريخت<br />
چرا اين مردم دل هاشان را با اب سياه افکار ديگران مي شويند<br />
چرا اين مردم عطش بودن را در انتظار  ديدار يار سيراب نمي کنند<br />
چشمانم از خيره شدن بر صفحات خالي ذهنم خسته شده<br />
نمي دانم چرا هر چه در بيراه هاي تنهاييم پرسه ميزنم خانه تنهايي هايم را نمي يابم<br />
کاش مي آمدي و من را از حصار سخت دو دلي نجات ميدادي<br />
فردا روز توست<br />
روز شنيدن بوي نرگس<br />
روز ديدن خال گونه ات<br />
روز انتظار<br />
روز تقديم اشکها بر زير پايت<br />
روز شکستن ديوار دوري هفت روز<br />
مرا درياب<br />
مي داني چه هستم<br />
مي داني چه بايد باشم<br />
مي داني چه مي خواهم باشم<br />
دستم را بلند کرده از تو مدد مي خواهم<br />
تا يک دل آرام را ,<br />
تا آرزوي بازگشتت را ,<br />
تا اميد به انتظارت را<br />
از تو طلب کنم  <br />
مي خواهم بدانم <br />
چگونه دلم را به دست افکار تو ,<br />
اشکم را در دامان تو ,<br />
سوز عشق را براي تو داشته باشم<br />
ديگر نمي گويم کاش ميشد<br />
ميگويم از تو مي خواهم که خانه اي را که در بن بست سکوت ساخته ام ويران سازي <br />
ميگويم از تو مي خواهم که عشق به خودت را همچون داغي آتش در سينه ام نگاه داري<br />
ميگويم از تو مي خواهم که اشک هايم را در جويبار انتظارت بريزم <br />
<br />
با او حرف زدم<br />
صدايم را از ميان انبوه درد هاي عاشقانش شنيد<br />
من مي سوزم<br />
جوابش را نمي شنوم<br />
دفتر افکارم سفيد است <br />
اما<br />
او برايم نوشته است<br />
با رنگ سفيد<br />
مي خواهد من خود بيابم<br />
مي دانم نوشته است که فرياد سکوتش بلند است<br />
آري<br />
بايد بشنوم<br />
مي دانم که سبکي هواي درونم از گرد و غبار قدمهايش بر روي ذهن پريشانم است<br />
مي دانم که آرامش درياي قلبم از آرامش آبيه نگاهش است<br />
منتظر آمدنم است پس منتظر آمدنش مي مانم<br />
با عشق به او ,<br />
با مدد از او <br />
و  با توکل از خداي او]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[يا لطيف<br />
فردا را چگونه مي توان ديد<br />
فردايي که امروزش همه در غوغا است<br />
فردايي که امروزش را از عمق افکار خسته مردم مي بينم<br />
کجاست يک دل آرام<br />
کجاست آرزوهاي آرزو نشده<br />
کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد<br />
نمي دانم دلم را دست کدامين فکر بسپارم<br />
نمي دانم اشکم را براي که بريزم<br />
نمي دانم سوز عشق را از که بايد بياموزم<br />
کاش ميشد در بن بست سکوت  خانه اي از فکر نساخت<br />
کاش ميشد عشق را در خاکستر ياد ها نگاه داشت<br />
کاش ميشد اشک را در جويبار احساس نريخت<br />
چرا اين مردم دل هاشان را با اب سياه افکار ديگران مي شويند<br />
چرا اين مردم عطش بودن را در انتظار  ديدار يار سيراب نمي کنند<br />
چشمانم از خيره شدن بر صفحات خالي ذهنم خسته شده<br />
نمي دانم چرا هر چه در بيراه هاي تنهاييم پرسه ميزنم خانه تنهايي هايم را نمي يابم<br />
کاش مي آمدي و من را از حصار سخت دو دلي نجات ميدادي<br />
فردا روز توست<br />
روز شنيدن بوي نرگس<br />
روز ديدن خال گونه ات<br />
روز انتظار<br />
روز تقديم اشکها بر زير پايت<br />
روز شکستن ديوار دوري هفت روز<br />
مرا درياب<br />
مي داني چه هستم<br />
مي داني چه بايد باشم<br />
مي داني چه مي خواهم باشم<br />
دستم را بلند کرده از تو مدد مي خواهم<br />
تا يک دل آرام را ,<br />
تا آرزوي بازگشتت را ,<br />
تا اميد به انتظارت را<br />
از تو طلب کنم  <br />
مي خواهم بدانم <br />
چگونه دلم را به دست افکار تو ,<br />
اشکم را در دامان تو ,<br />
سوز عشق را براي تو داشته باشم<br />
ديگر نمي گويم کاش ميشد<br />
ميگويم از تو مي خواهم که خانه اي را که در بن بست سکوت ساخته ام ويران سازي <br />
ميگويم از تو مي خواهم که عشق به خودت را همچون داغي آتش در سينه ام نگاه داري<br />
ميگويم از تو مي خواهم که اشک هايم را در جويبار انتظارت بريزم <br />
<br />
با او حرف زدم<br />
صدايم را از ميان انبوه درد هاي عاشقانش شنيد<br />
من مي سوزم<br />
جوابش را نمي شنوم<br />
دفتر افکارم سفيد است <br />
اما<br />
او برايم نوشته است<br />
با رنگ سفيد<br />
مي خواهد من خود بيابم<br />
مي دانم نوشته است که فرياد سکوتش بلند است<br />
آري<br />
بايد بشنوم<br />
مي دانم که سبکي هواي درونم از گرد و غبار قدمهايش بر روي ذهن پريشانم است<br />
مي دانم که آرامش درياي قلبم از آرامش آبيه نگاهش است<br />
منتظر آمدنم است پس منتظر آمدنش مي مانم<br />
با عشق به او ,<br />
با مدد از او <br />
و  با توکل از خداي او]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[لالا لالا گل پونه ...]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=39</link>
			<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 13:18:45 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=39</guid>
			<description><![CDATA[لالا لالا گل پونه<br />
<br />
آقا خیلی مهربونه<br />
<br />
اگه نیستش میون ما<br />
<br />
ز ما غافل نمی مونه<br />
<br />
لالا لالا گل اسپند<br />
<br />
خدایا بر خودت سوگند<br />
<br />
رسانی مهدی ما را<br />
<br />
کنی ما را به دیدارش <br />
<br />
بسی شادان بسی خرسند<br />
<br />
الهی شام غیبت رو<br />
<br />
تمومش کن رسون آخر<br />
<br />
فرج را رو به راهش کن<br />
<br />
ظهورش را رقم برزن<br />
<br />
الهی قفل در واشه<br />
<br />
یه باره آقا پیدا شه<br />
<br />
بشه مهمون دلهامون<br />
<br />
تو آیینه چشامون<br />
<br />
 گل زهراشکوفا شه<br />
<br />
لالایی می رسه پایان<br />
<br />
ولی قصه مشتاقی<br />
<br />
همیشگی است و بی پایان]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[لالا لالا گل پونه<br />
<br />
آقا خیلی مهربونه<br />
<br />
اگه نیستش میون ما<br />
<br />
ز ما غافل نمی مونه<br />
<br />
لالا لالا گل اسپند<br />
<br />
خدایا بر خودت سوگند<br />
<br />
رسانی مهدی ما را<br />
<br />
کنی ما را به دیدارش <br />
<br />
بسی شادان بسی خرسند<br />
<br />
الهی شام غیبت رو<br />
<br />
تمومش کن رسون آخر<br />
<br />
فرج را رو به راهش کن<br />
<br />
ظهورش را رقم برزن<br />
<br />
الهی قفل در واشه<br />
<br />
یه باره آقا پیدا شه<br />
<br />
بشه مهمون دلهامون<br />
<br />
تو آیینه چشامون<br />
<br />
 گل زهراشکوفا شه<br />
<br />
لالایی می رسه پایان<br />
<br />
ولی قصه مشتاقی<br />
<br />
همیشگی است و بی پایان]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عاقبت او ظهور خواهـــــــــــد كرد]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=38</link>
			<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 13:17:55 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=38</guid>
			<description><![CDATA[عاقبت او ظهور خواهـــــــــــد كرد <br />
<br />
                              خاك را غرق نور خواهد كرد <br />
 <br />
روزي از اين كوير. اين برهـــــــــوت  <br />
                                                                                                <br />
                              ابر رحمت عبور خواهــد كرد                                                                                                <br />
<br />
دل مارا كه خشك و پژمرده است <br />
                              <br />
                              همــــچو باغ بلور خواهد كرد                                                     <br />
<br />
آه مي آيد او كه لبخنــــــــــــــدش                                                                                             <br />
    <br />
                             عاشقان را صبـــور خواهد كرد <br />
<br />
سينه ها را ز كينه خواهد شست                          <br />
<br />
                             غصه ها را بدور خواهـــــد كرد <br />
<br />
آه سوگند ميـــــــــــــــخورم ايدل                                                   <br />
                             <br />
                            عاقبت او ظهور خواهــــــد كرد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[عاقبت او ظهور خواهـــــــــــد كرد <br />
<br />
                              خاك را غرق نور خواهد كرد <br />
 <br />
روزي از اين كوير. اين برهـــــــــوت  <br />
                                                                                                <br />
                              ابر رحمت عبور خواهــد كرد                                                                                                <br />
<br />
دل مارا كه خشك و پژمرده است <br />
                              <br />
                              همــــچو باغ بلور خواهد كرد                                                     <br />
<br />
آه مي آيد او كه لبخنــــــــــــــدش                                                                                             <br />
    <br />
                             عاشقان را صبـــور خواهد كرد <br />
<br />
سينه ها را ز كينه خواهد شست                          <br />
<br />
                             غصه ها را بدور خواهـــــد كرد <br />
<br />
آه سوگند ميـــــــــــــــخورم ايدل                                                   <br />
                             <br />
                            عاقبت او ظهور خواهــــــد كرد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن ...]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=37</link>
			<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 13:16:53 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=37</guid>
			<description><![CDATA[گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن<br />
<br />
                                       گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن<br />
گفتم به نام نامیت هر دم بنازم<br />
<br />
                                       گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم<br />
گفتم که دیدار تو باشد آرزویم<br />
<br />
                                       گفتا که در کوی عمل کن جستجویم<br />
<br />
گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن<br />
<br />
                                       گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن<br />
<br />
گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن<br />
<br />
                                       گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن<br />
<br />
گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن<br />
<br />
                                       گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن<br />
<br />
گفتم ز حق دارم تمنای سکینه<br />
                                       گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه<br />
<br />
گفتم رخت را از من واله مگردان<br />
<br />
                                       گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان<br />
<br />
گفتم به جان مادرت من را دعا کن<br />
<br />
                                       گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن<br />
<br />
گفتم  ز هجران تو قلبی تنگ دارم<br />
<br />
                                       گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم<br />
<br />
گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن<br />
<br />
                                       گفتا به آب دیده دل را شستشو کن<br />
<br />
گفتم دلم از بند غم آزاد گردان<br />
<br />
                                       گفتا که دل با یاد حق آباد گردان<br />
<br />
گفتم که شام تا دلها را سحر کن<br />
<br />
                                       گفتا دعا همواره با اشک بصر کن<br />
<br />
گفتم که از هجران رویت بی قرارم<br />
<br />
                                       گفتا که روز وصل را در انتظارم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن<br />
<br />
                                       گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن<br />
گفتم به نام نامیت هر دم بنازم<br />
<br />
                                       گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم<br />
گفتم که دیدار تو باشد آرزویم<br />
<br />
                                       گفتا که در کوی عمل کن جستجویم<br />
<br />
گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن<br />
<br />
                                       گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن<br />
<br />
گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن<br />
<br />
                                       گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن<br />
<br />
گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن<br />
<br />
                                       گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن<br />
<br />
گفتم ز حق دارم تمنای سکینه<br />
                                       گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه<br />
<br />
گفتم رخت را از من واله مگردان<br />
<br />
                                       گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان<br />
<br />
گفتم به جان مادرت من را دعا کن<br />
<br />
                                       گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن<br />
<br />
گفتم  ز هجران تو قلبی تنگ دارم<br />
<br />
                                       گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم<br />
<br />
گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن<br />
<br />
                                       گفتا به آب دیده دل را شستشو کن<br />
<br />
گفتم دلم از بند غم آزاد گردان<br />
<br />
                                       گفتا که دل با یاد حق آباد گردان<br />
<br />
گفتم که شام تا دلها را سحر کن<br />
<br />
                                       گفتا دعا همواره با اشک بصر کن<br />
<br />
گفتم که از هجران رویت بی قرارم<br />
<br />
                                       گفتا که روز وصل را در انتظارم]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[او می آید....]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=36</link>
			<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 13:14:54 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=36</guid>
			<description><![CDATA[یا صاحب الزمان رمز ظهور تو ترک گناه و یکدلی و دعای ماست. <br />
سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران <br />
می خواهم از جور زمانه بگویم ، می خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان. پس ذره ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته ام. <br />
آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان: <br />
مولای من می دانی چند سال است انتظار می کشم. از وقتی سخن گفته ام و معنای سخن خود را فهمیده ام انتظارت را می کشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده. <br />
خسته ام از دست زمانه ، چقدر جور زمانه را تحمل کنم. چقدر ناله مظلومانه کودکان و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم. خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده. بیا و جهان را آباد کن. بیا و از آمدنت جهان را شاد کن. می دانی چند نوجوان هم سن و سال من آواره اند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، خودت بیا و پناه بی پناهان باش.<br />
چند پیش بود که خوابت را دیدیم گفته بودی می آیی و به اندازه تمام سال های نبوده ات با من حرف می زنی و به درد دل من گوش می دهی اما تا خواستی بگوئی کی و کجا؟، از خواب پریدم و از آن شب به بعد دیگر نمی خوابم. راستش می ترسم. می ترسم بیائی و من خواب باشم. می ترسم بیائی، همه تو را ببینند و تنها من از دیدنت محروم بمانم. هنوز هم می ترسم... <br />
حس می کنم با این که شبهاست خواب به چشم ندارم اما در خواب غفلتم. بیا و بیدارم کن. بیا و هشیارم کن. بیا و همه جهانیان را از خواب غفلت بیدار کن. همه به خواب سنگین جهل فرورفته اند و صدای مظلومان و دل شکستگان را نمی شنوند. خودت بیا و همه ما را از این کابوس جهانی نجات بده. ای منجی عالمیان ، جهان در انتظار توست مسافر من !<br />
نیستی و ببینی مردم روز میلادت یعنی رمز عشق پاک چه می کنند؟ چگونه بغض سنگین خود را در گلو نگه داشته اند و انتظار می کشند. منتظرند تا کی بیاید و جهان را از عدل پرکند. کسی بیاید و به این جهان بی اساس پایان دهد بیا تا بعد از این در کوچه های غریب شهر روز میلادت را با بودنت جشن بگیریم و خیابان های تاریک و ظلمات را با نور بودنت چراغانی کنیم. بیا و ببین مردم روز آمدنت چه می کنند؟ <br />
روز جمعه، روز خودت، روز منتظرانت به سراغ حافظ رفتم تا با فالی دلِ شکسته و سینه ی زخمی ام را مرهمی باشم. می دانی چه آمد؟ یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور.... <br />
نه غم می خورم، نه غم می خورم بخاطر روزهایی که نبوده ای تا لحظات تلخ غم را کنارم باشی. نبوده ای تا ندای مظلوم را بشنوی و ظالم را نابود سازی. <br />
غم می خورم به خاطر روزهایی که به یادت نبوده ام و با گناه شب شده اند. همان روزهایی که در تقویم خاطره هها در منجلاب گناه و زشتی با قلم جهل ثبت کرده ام.«بهترین روز» اما براستی جز جهل نبود بهترین روز تنها روز ظهور توست. کی می آید؟ کی می شود که با قلم عقل و راستی بر صفحه دل حک کنم و با صدای بلند فریاد بزنم و به گوش جهانیان برسانم.<br />
«بهترین روز ، روز ظهور مولاست»<br />
با تمام جهل و مستی تصمیم گرفته ام دفترچه رزوگار را با پاک کنِ مهر و عطوفت پاک کنم و از اول با نام تو روزگار را آغاز کنم. هنوز در نخستین صفحات آن مانده ام و مطلبی برای نوشتن ندارم. تا پایان نوشتن انتظارت می کشم. <br />
دیوانه مسلمانی که در روزهای انتظار هزار بار به دیوانگی اش ایمان می آورد....]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[یا صاحب الزمان رمز ظهور تو ترک گناه و یکدلی و دعای ماست. <br />
سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران <br />
می خواهم از جور زمانه بگویم ، می خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان. پس ذره ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته ام. <br />
آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان: <br />
مولای من می دانی چند سال است انتظار می کشم. از وقتی سخن گفته ام و معنای سخن خود را فهمیده ام انتظارت را می کشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده. <br />
خسته ام از دست زمانه ، چقدر جور زمانه را تحمل کنم. چقدر ناله مظلومانه کودکان و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم. خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده. بیا و جهان را آباد کن. بیا و از آمدنت جهان را شاد کن. می دانی چند نوجوان هم سن و سال من آواره اند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، خودت بیا و پناه بی پناهان باش.<br />
چند پیش بود که خوابت را دیدیم گفته بودی می آیی و به اندازه تمام سال های نبوده ات با من حرف می زنی و به درد دل من گوش می دهی اما تا خواستی بگوئی کی و کجا؟، از خواب پریدم و از آن شب به بعد دیگر نمی خوابم. راستش می ترسم. می ترسم بیائی و من خواب باشم. می ترسم بیائی، همه تو را ببینند و تنها من از دیدنت محروم بمانم. هنوز هم می ترسم... <br />
حس می کنم با این که شبهاست خواب به چشم ندارم اما در خواب غفلتم. بیا و بیدارم کن. بیا و هشیارم کن. بیا و همه جهانیان را از خواب غفلت بیدار کن. همه به خواب سنگین جهل فرورفته اند و صدای مظلومان و دل شکستگان را نمی شنوند. خودت بیا و همه ما را از این کابوس جهانی نجات بده. ای منجی عالمیان ، جهان در انتظار توست مسافر من !<br />
نیستی و ببینی مردم روز میلادت یعنی رمز عشق پاک چه می کنند؟ چگونه بغض سنگین خود را در گلو نگه داشته اند و انتظار می کشند. منتظرند تا کی بیاید و جهان را از عدل پرکند. کسی بیاید و به این جهان بی اساس پایان دهد بیا تا بعد از این در کوچه های غریب شهر روز میلادت را با بودنت جشن بگیریم و خیابان های تاریک و ظلمات را با نور بودنت چراغانی کنیم. بیا و ببین مردم روز آمدنت چه می کنند؟ <br />
روز جمعه، روز خودت، روز منتظرانت به سراغ حافظ رفتم تا با فالی دلِ شکسته و سینه ی زخمی ام را مرهمی باشم. می دانی چه آمد؟ یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور.... <br />
نه غم می خورم، نه غم می خورم بخاطر روزهایی که نبوده ای تا لحظات تلخ غم را کنارم باشی. نبوده ای تا ندای مظلوم را بشنوی و ظالم را نابود سازی. <br />
غم می خورم به خاطر روزهایی که به یادت نبوده ام و با گناه شب شده اند. همان روزهایی که در تقویم خاطره هها در منجلاب گناه و زشتی با قلم جهل ثبت کرده ام.«بهترین روز» اما براستی جز جهل نبود بهترین روز تنها روز ظهور توست. کی می آید؟ کی می شود که با قلم عقل و راستی بر صفحه دل حک کنم و با صدای بلند فریاد بزنم و به گوش جهانیان برسانم.<br />
«بهترین روز ، روز ظهور مولاست»<br />
با تمام جهل و مستی تصمیم گرفته ام دفترچه رزوگار را با پاک کنِ مهر و عطوفت پاک کنم و از اول با نام تو روزگار را آغاز کنم. هنوز در نخستین صفحات آن مانده ام و مطلبی برای نوشتن ندارم. تا پایان نوشتن انتظارت می کشم. <br />
دیوانه مسلمانی که در روزهای انتظار هزار بار به دیوانگی اش ایمان می آورد....]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دلنوشته ای به امام زمان ( عج )]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=35</link>
			<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 13:05:50 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=35</guid>
			<description><![CDATA[« دلنوشته ای به امام زمان ( عج ) »<br />
<br />
باران تندتند به پنجره ی اتاقم می خورد ؛ و آسمان هرازگاهی با غرشش احساس وجود می کند و دوباره به دنیا آمدنش را نوید می دهد. ابرها در دوردست متراکم هستند ، دیگر در آسمان گوی زرین و منور را که هر صبحگاه با پرتوهای ملایمش ، مرا از بستر بلند می کند ، نمی بینم . نسیمی که در هوا متراکم شده است بوی بهشتی دارد.<br />
بقیه ا... ، امروز جمعه است ، روز موعود ، روز فرا رسیدن ، از راه رسیدن و دل های هزاران عاشق را مزین کردن ، آرزوی هر پیر و جوانی ، خرد و کلان ، دیدن چهره ی نازنین توست . ای کاش می شد ، همچون پرستو های عاشق ، در دل تاریک شب پرواز کرد ، ای کاش می شد در کویر سینه ها آلاله ها را کاشت و درمیان شوق هستی با دل های دیوانه ساخت و ای کاش می شد مهربانی را به قدر ارزانی در میان عاشقان زندگی ، از ورای ابرهای تیرگی ، بر فراز خانه ها پرواز داد.<br />
<br />
مهربانم ! امروز روزی است که باید اندوخته های قلب و روحم را به تو ابراز کنم و تو سخاوت کنی و از لغزش های من چشم بپوشی و در برابر من قدری بیشتر ایثار کنی . همین امروز باید که در ترنم تحسین و همدردی بر زبان جاری ساخت . میدانی ؟ بزرگی و شأن انسان در بزرگی و شأن حقیقتی است که بر زبان می آورد ، در بینش و درکی است که بدان دست می یابد و در یاری و مساعدتی است که بر زبان می آورد . من در خیال مقصودی را می جویم که دستهای مهربان تو می تواند مرا در راه رسیدن به مقصود یاری کند. من بر این باورم که در جهانی چنین دردمند و بی ترحم که مهربانی و عشق را بهایی نیست می توان واژه ها را به کمک گرفت و دردهای مانده در دل را که به عظمت روح لطیف من و به سنگینی غم های ناگفته ی ماست ، بیان کرد.<br />
<br />
در سراشیبی که نامش زندگی است با همه ی بیگانگی ها راه می روم ، و در سکوت سد و غمگین زمان ، بی هدف ، بی یار و یاور می روم . من می روم تا بلکه در دشتی بزرگ ، آنچه را که گم کرده ام باز یابم .<br />
<br />
در اندیشه ی کودک فلسطینی ام که دیروز در میان هیاهو و غلغله ی سرزمین اشغال شده اش جان می سپارد.حال اگر من می توانستم این جهان را از پلیدی پاک می کردم و ستم وظلم ها را و اندیشه های بد را به یکجا خاک میکردم. اگر می توانستم این جهان را از دو رنگی پاک می کردم و صدای ناله ی طفلان بیکس را در میان خنده های ظالمان خاموش می کردم . می توانستم ، گریه ها را ، ناله ها را ، ضجه ها را به یکباره در میان دشت ها خاموش می کردم .<br />
<br />
امام من ! مولای من ! وقتی بغض ناباور درد در حنجره ام زندانی است ، وقتی واژه ها در پستوی خاطرات گرد گرفته اند ، وقتی زبانم از تکرار کلام عاجز است ، وقتی می توانم با چشمانم سخن بگویم ، به کلام احتیاج نیست. وقتی نگاه من با نگاه تو آشناست ، زبان احتیاج نیست . پس چشمانم را به تو می سپارم تا در وسعت روشن نگاهت ، خاطرات سبز جوانی و کودکی ام را مرور کنم .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[« دلنوشته ای به امام زمان ( عج ) »<br />
<br />
باران تندتند به پنجره ی اتاقم می خورد ؛ و آسمان هرازگاهی با غرشش احساس وجود می کند و دوباره به دنیا آمدنش را نوید می دهد. ابرها در دوردست متراکم هستند ، دیگر در آسمان گوی زرین و منور را که هر صبحگاه با پرتوهای ملایمش ، مرا از بستر بلند می کند ، نمی بینم . نسیمی که در هوا متراکم شده است بوی بهشتی دارد.<br />
بقیه ا... ، امروز جمعه است ، روز موعود ، روز فرا رسیدن ، از راه رسیدن و دل های هزاران عاشق را مزین کردن ، آرزوی هر پیر و جوانی ، خرد و کلان ، دیدن چهره ی نازنین توست . ای کاش می شد ، همچون پرستو های عاشق ، در دل تاریک شب پرواز کرد ، ای کاش می شد در کویر سینه ها آلاله ها را کاشت و درمیان شوق هستی با دل های دیوانه ساخت و ای کاش می شد مهربانی را به قدر ارزانی در میان عاشقان زندگی ، از ورای ابرهای تیرگی ، بر فراز خانه ها پرواز داد.<br />
<br />
مهربانم ! امروز روزی است که باید اندوخته های قلب و روحم را به تو ابراز کنم و تو سخاوت کنی و از لغزش های من چشم بپوشی و در برابر من قدری بیشتر ایثار کنی . همین امروز باید که در ترنم تحسین و همدردی بر زبان جاری ساخت . میدانی ؟ بزرگی و شأن انسان در بزرگی و شأن حقیقتی است که بر زبان می آورد ، در بینش و درکی است که بدان دست می یابد و در یاری و مساعدتی است که بر زبان می آورد . من در خیال مقصودی را می جویم که دستهای مهربان تو می تواند مرا در راه رسیدن به مقصود یاری کند. من بر این باورم که در جهانی چنین دردمند و بی ترحم که مهربانی و عشق را بهایی نیست می توان واژه ها را به کمک گرفت و دردهای مانده در دل را که به عظمت روح لطیف من و به سنگینی غم های ناگفته ی ماست ، بیان کرد.<br />
<br />
در سراشیبی که نامش زندگی است با همه ی بیگانگی ها راه می روم ، و در سکوت سد و غمگین زمان ، بی هدف ، بی یار و یاور می روم . من می روم تا بلکه در دشتی بزرگ ، آنچه را که گم کرده ام باز یابم .<br />
<br />
در اندیشه ی کودک فلسطینی ام که دیروز در میان هیاهو و غلغله ی سرزمین اشغال شده اش جان می سپارد.حال اگر من می توانستم این جهان را از پلیدی پاک می کردم و ستم وظلم ها را و اندیشه های بد را به یکجا خاک میکردم. اگر می توانستم این جهان را از دو رنگی پاک می کردم و صدای ناله ی طفلان بیکس را در میان خنده های ظالمان خاموش می کردم . می توانستم ، گریه ها را ، ناله ها را ، ضجه ها را به یکباره در میان دشت ها خاموش می کردم .<br />
<br />
امام من ! مولای من ! وقتی بغض ناباور درد در حنجره ام زندانی است ، وقتی واژه ها در پستوی خاطرات گرد گرفته اند ، وقتی زبانم از تکرار کلام عاجز است ، وقتی می توانم با چشمانم سخن بگویم ، به کلام احتیاج نیست. وقتی نگاه من با نگاه تو آشناست ، زبان احتیاج نیست . پس چشمانم را به تو می سپارم تا در وسعت روشن نگاهت ، خاطرات سبز جوانی و کودکی ام را مرور کنم .]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پیامک غروب جمعه 16مرداد 88 روز میلاد آقا صاحب الزمان]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=34</link>
			<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 08:42:09 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=34</guid>
			<description><![CDATA[بر چهره پر ز نور مهدي صلوات ..... بر جان و دل صبور مهدي صلوات ..... تا امر فرج شود مهيا بفرست ..... بهر فرج و ظهور مهدي صلوات<br />
نیمه شعبان میلاد خجسته آقا صاحب الزمان بر تمامی شیعیان و آزاد مردان جهان مبارک باد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بر چهره پر ز نور مهدي صلوات ..... بر جان و دل صبور مهدي صلوات ..... تا امر فرج شود مهيا بفرست ..... بهر فرج و ظهور مهدي صلوات<br />
نیمه شعبان میلاد خجسته آقا صاحب الزمان بر تمامی شیعیان و آزاد مردان جهان مبارک باد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دل را پر از طراوت عطر حضور کن]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=33</link>
			<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 08:38:38 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=33</guid>
			<description><![CDATA[دل را پر از طراوت عطر حضور کن <br />
<br />
اقا تو را به حضرت زهرا ظهور کن <br />
<br />
اخر کجایی ای گل خوشبوی فاطمه <br />
<br />
برگرد و شهر را پر از امواج نور کن <br />
<br />
شب های جمعه یاد تو بیداد میکند <br />
<br />
ادینه ای زکوچه دنیا عبور کن <br />
<br />
اقا چقدر فاصله اندوه انتظار <br />
<br />
فکری برای این سفر راه دور کن <br />
<br />
زین کن سمند حادثه را تکسوار عشق <br />
<br />
جان را پر از شراره غوغا و شور کن <br />
<br />
اقا چقدر ضجه زنیم و دعا کنیم <br />
<br />
یا بازگرد یا دل ما را صبور کن]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[دل را پر از طراوت عطر حضور کن <br />
<br />
اقا تو را به حضرت زهرا ظهور کن <br />
<br />
اخر کجایی ای گل خوشبوی فاطمه <br />
<br />
برگرد و شهر را پر از امواج نور کن <br />
<br />
شب های جمعه یاد تو بیداد میکند <br />
<br />
ادینه ای زکوچه دنیا عبور کن <br />
<br />
اقا چقدر فاصله اندوه انتظار <br />
<br />
فکری برای این سفر راه دور کن <br />
<br />
زین کن سمند حادثه را تکسوار عشق <br />
<br />
جان را پر از شراره غوغا و شور کن <br />
<br />
اقا چقدر ضجه زنیم و دعا کنیم <br />
<br />
یا بازگرد یا دل ما را صبور کن]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پیامک غروب جمعه 9 مرداد 88]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=32</link>
			<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 08:37:21 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=32</guid>
			<description><![CDATA[شبی نشستم و گفتم دو خط دعا بنویسم<br />
<br />
دعا به نیت دفع قضا بلا بنویسم<br />
<br />
ز همدلان سفر کرده ام سراغ بگیرم <br />
<br />
به کوچه کو چه ی زلف تو نامه ها بنویسم <br />
<br />
دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحیر <br />
<br />
کدام را ننویسم .. کدام را بنویسم  <br />
<br />
هر آنچه را که نوشتم مچاله کردم و گفتم :<br />
<br />
قلم دوباره بگیرم از ابتدا بنویسم<br />
<br />
دو قطره خون ز لبت در دوات تشنه ام افتاد<br />
<br />
که من به یاد شهیدان کربلا بنویسم<br />
<br />
صدای پای قلم را شنید کاغذ و گفتم :<br />
<br />
قلم به لیقه گذارم که بی صدا بنویسم <br />
<br />
تو بی نشانی و کاغذ در انتظار رسیدن<br />
<br />
که من نشانی کو ی تو را کجا بنویسم<br />
<br />
تو خود نشانی محضی تو خود دعای مجسم<br />
<br />
برای چون تو عزیزی چرا....چرا بنویسم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[شبی نشستم و گفتم دو خط دعا بنویسم<br />
<br />
دعا به نیت دفع قضا بلا بنویسم<br />
<br />
ز همدلان سفر کرده ام سراغ بگیرم <br />
<br />
به کوچه کو چه ی زلف تو نامه ها بنویسم <br />
<br />
دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحیر <br />
<br />
کدام را ننویسم .. کدام را بنویسم  <br />
<br />
هر آنچه را که نوشتم مچاله کردم و گفتم :<br />
<br />
قلم دوباره بگیرم از ابتدا بنویسم<br />
<br />
دو قطره خون ز لبت در دوات تشنه ام افتاد<br />
<br />
که من به یاد شهیدان کربلا بنویسم<br />
<br />
صدای پای قلم را شنید کاغذ و گفتم :<br />
<br />
قلم به لیقه گذارم که بی صدا بنویسم <br />
<br />
تو بی نشانی و کاغذ در انتظار رسیدن<br />
<br />
که من نشانی کو ی تو را کجا بنویسم<br />
<br />
تو خود نشانی محضی تو خود دعای مجسم<br />
<br />
برای چون تو عزیزی چرا....چرا بنویسم]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[أین‌ تذهبون‌؟]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=31</link>
			<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 16:04:15 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=31</guid>
			<description><![CDATA[جماعت‌!<br />
<br />
 كجا مي‌رویم‌؟<br />
 <br />
چرا به‌ زمین‌ و آسمان‌ بد مي‌گوییم‌؟<br />
 <br />
چرا از روزگار گله‌ مي‌كنیم‌؟<br />
 <br />
چرا تحمل‌ خودمان‌ را نداریم‌؟<br />
 <br />
چرا با لبخند بیگانه‌ایم‌؟<br />
 <br />
چرا غصه‌ها به‌ جانمان‌ چنگ‌ انداخته‌؟<br />
 <br />
چرا از یكدیگر خسته‌ایم‌؟<br />
 <br />
چرا به‌ آب‌ و آسمان‌ نگاه‌ نمي‌كنیم‌؟<br />
 <br />
چرا انتظار بهار را نمي‌كشیم‌؟<br />
 <br />
چرا دیگر صورت‌هامان‌ ?ناضره‌? نیست‌؟<br />
 <br />
چرا چشم‌هامان‌  ?الي‌ ربّك‌ ناظره‌?  نیست‌؟<br />
 <br />
مگر فراموشمان‌ شده‌ زمین‌ از آن‌ خداست‌ و  ?یورثها من‌ یشاء من‌ عباده‌? ؟<br />
 <br />
مگر فراموشمان‌ شده‌  ?والعاقبة‌ للمتقین‌? ؟<br />
 <br />
چرا دل‌هایمان‌ را به‌  ?إنّ الارض‌ یرثها عبادي‌ الصالحون‌? خوش‌ نمي‌كنیم‌؟<br />
 <br />
چرا منتظر  ?الساعة‌?  كه‌  ?قریب‌?  است‌ نیستیم‌؟<br />
 <br />
<br />
چرا براي‌  ?یوم‌ الخروج‌?  روزشماري‌ نمي‌كنیم‌؟<br />
 <br />
چرا به‌  ?والله‌ متم‌ نوره‌?  یقین‌ نداریم‌؟<br />
 <br />
جماعت‌!<br />
 <br />
باور بیاورید به‌ وعده‌ خداوند؛  ?لیستخلفنّهم‌ في‌ الارض‌?  دروغ‌ نیست‌.<br />
 <br />
?لیظهره‌ علي‌ الدین‌ كلّه‌?  جدّي‌ است‌، اگر چه‌ مشركان‌ را خوش‌ نیاید.<br />
 <br />
جماعت‌!<br />
 <br />
?انشق‌ القمر?  در پیش‌ است‌.<br />
 <br />
?اقترب‌ الساعة‌?  چشم‌ برهم‌ زدني‌ طول‌ نمي‌كشد.<br />
 <br />
?یوم‌ الفتح‌?  از راه‌ مي‌رسد و خدا نكند در آن‌ روز از كساني‌ باشیم‌ كه‌ ایمان‌ به‌ دردمان‌ نخورد.<br />
 <br />
جماعت‌!<br />
 <br />
نمازهایتان‌ را با  ?أمّن‌ یجیب‌ المضطر?  ختم‌ كنید.<br />
 <br />
و به‌ یاد داشته‌ باشید منت‌ خدا را بر  ?الذین‌ استضعفوا في‌ الارض‌?<br />
 <br />
او همه‌ تشنگان‌ را با  ?ماء معین‌?  سیراب‌ مي‌كند.<br />
 <br />
جماعت‌!<br />
 <br />
خداوند اراده‌ كرده‌ است‌ كه‌ ما قوي‌ باشیم‌ كه‌ او را دوست‌ بداریم‌ و او دوستمان‌ بدارد.<br />
 <br />
خداوند به‌  ?اقامواالصلوة‌?  ما افتخار مي‌كند.<br />
 <br />
?اتواالزكوة‌?  ما را به‌ رخ‌ دنیاطلبان‌ مي‌كشد.<br />
 <br />
از  ?امروا به‌ معروف‌ و نهوا عن‌ المنكر?  ما حظ‌ مي‌كند.<br />
 <br />
جماعت‌!<br />
 <br />
ما تنها نیستیم‌.<br />
 <br />
?أینما تكونوا یأت‌ بكم‌ اللّه‌ جمیعاً?  دست‌ به‌ سر كردن‌ ما نیست‌.<br />
 <br />
چرا نوید  ?بقیة‌الله‌ خیرلكم‌?  را به‌ یكدیگر نمي‌دهیم‌؟<br />
 <br />
به‌ خدا قسم‌ زمین‌، مرده‌ نمي‌ماند!<br />
 <br />
به‌ خدا قسم‌  ?جاء الحق‌?  آمدني‌ است‌!<br />
 <br />
?زهق‌ الباطل‌?  شدني‌ است‌!<br />
<br />
 و واي‌ به‌ حال‌ ما اگر از مفلحونِ  ?حزب‌ الله‌?  نباشیم‌.<br />
 <br />
 سهیلا صلاحي‌ اصفهاني‌]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[جماعت‌!<br />
<br />
 كجا مي‌رویم‌؟<br />
 <br />
چرا به‌ زمین‌ و آسمان‌ بد مي‌گوییم‌؟<br />
 <br />
چرا از روزگار گله‌ مي‌كنیم‌؟<br />
 <br />
چرا تحمل‌ خودمان‌ را نداریم‌؟<br />
 <br />
چرا با لبخند بیگانه‌ایم‌؟<br />
 <br />
چرا غصه‌ها به‌ جانمان‌ چنگ‌ انداخته‌؟<br />
 <br />
چرا از یكدیگر خسته‌ایم‌؟<br />
 <br />
چرا به‌ آب‌ و آسمان‌ نگاه‌ نمي‌كنیم‌؟<br />
 <br />
چرا انتظار بهار را نمي‌كشیم‌؟<br />
 <br />
چرا دیگر صورت‌هامان‌ ?ناضره‌? نیست‌؟<br />
 <br />
چرا چشم‌هامان‌  ?الي‌ ربّك‌ ناظره‌?  نیست‌؟<br />
 <br />
مگر فراموشمان‌ شده‌ زمین‌ از آن‌ خداست‌ و  ?یورثها من‌ یشاء من‌ عباده‌? ؟<br />
 <br />
مگر فراموشمان‌ شده‌  ?والعاقبة‌ للمتقین‌? ؟<br />
 <br />
چرا دل‌هایمان‌ را به‌  ?إنّ الارض‌ یرثها عبادي‌ الصالحون‌? خوش‌ نمي‌كنیم‌؟<br />
 <br />
چرا منتظر  ?الساعة‌?  كه‌  ?قریب‌?  است‌ نیستیم‌؟<br />
 <br />
<br />
چرا براي‌  ?یوم‌ الخروج‌?  روزشماري‌ نمي‌كنیم‌؟<br />
 <br />
چرا به‌  ?والله‌ متم‌ نوره‌?  یقین‌ نداریم‌؟<br />
 <br />
جماعت‌!<br />
 <br />
باور بیاورید به‌ وعده‌ خداوند؛  ?لیستخلفنّهم‌ في‌ الارض‌?  دروغ‌ نیست‌.<br />
 <br />
?لیظهره‌ علي‌ الدین‌ كلّه‌?  جدّي‌ است‌، اگر چه‌ مشركان‌ را خوش‌ نیاید.<br />
 <br />
جماعت‌!<br />
 <br />
?انشق‌ القمر?  در پیش‌ است‌.<br />
 <br />
?اقترب‌ الساعة‌?  چشم‌ برهم‌ زدني‌ طول‌ نمي‌كشد.<br />
 <br />
?یوم‌ الفتح‌?  از راه‌ مي‌رسد و خدا نكند در آن‌ روز از كساني‌ باشیم‌ كه‌ ایمان‌ به‌ دردمان‌ نخورد.<br />
 <br />
جماعت‌!<br />
 <br />
نمازهایتان‌ را با  ?أمّن‌ یجیب‌ المضطر?  ختم‌ كنید.<br />
 <br />
و به‌ یاد داشته‌ باشید منت‌ خدا را بر  ?الذین‌ استضعفوا في‌ الارض‌?<br />
 <br />
او همه‌ تشنگان‌ را با  ?ماء معین‌?  سیراب‌ مي‌كند.<br />
 <br />
جماعت‌!<br />
 <br />
خداوند اراده‌ كرده‌ است‌ كه‌ ما قوي‌ باشیم‌ كه‌ او را دوست‌ بداریم‌ و او دوستمان‌ بدارد.<br />
 <br />
خداوند به‌  ?اقامواالصلوة‌?  ما افتخار مي‌كند.<br />
 <br />
?اتواالزكوة‌?  ما را به‌ رخ‌ دنیاطلبان‌ مي‌كشد.<br />
 <br />
از  ?امروا به‌ معروف‌ و نهوا عن‌ المنكر?  ما حظ‌ مي‌كند.<br />
 <br />
جماعت‌!<br />
 <br />
ما تنها نیستیم‌.<br />
 <br />
?أینما تكونوا یأت‌ بكم‌ اللّه‌ جمیعاً?  دست‌ به‌ سر كردن‌ ما نیست‌.<br />
 <br />
چرا نوید  ?بقیة‌الله‌ خیرلكم‌?  را به‌ یكدیگر نمي‌دهیم‌؟<br />
 <br />
به‌ خدا قسم‌ زمین‌، مرده‌ نمي‌ماند!<br />
 <br />
به‌ خدا قسم‌  ?جاء الحق‌?  آمدني‌ است‌!<br />
 <br />
?زهق‌ الباطل‌?  شدني‌ است‌!<br />
<br />
 و واي‌ به‌ حال‌ ما اگر از مفلحونِ  ?حزب‌ الله‌?  نباشیم‌.<br />
 <br />
 سهیلا صلاحي‌ اصفهاني‌]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ادبیات فراق]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=30</link>
			<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 15:54:35 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=30</guid>
			<description><![CDATA[خاموش‏تر از چراغ مرگيم روشن‏تر از آفتاب كجايى‏عقربك‏هاى ساعت، تا كى به گرد خود گردند، بيهوده در صفحه غيبت. <br />
<br />
در گرگ و ميش سحرگاه، پايان دروغ را انتظار مى‏كشيم. <br />
<br />
آن روز كه بيايى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است. <br />
<br />
آغاز و فرجام خويش را در تو مى‏جوييم. <br />
<br />
اين گريه را پايانى است اگر، اشك راه خود را بداند و بر هر دامانى نريزد. <br />
<br />
پوست را بادام و سال را ايام و زيستى را كام و بودن را نام تويى. <br />
<br />
من كيستم؟ تو كيستى؟ من اينك نه آنم كه بودم. تو همچنان آنى كه بودى. <br />
<br />
مگذار كه بگويم در تن من، اميد را به خاك سپردند و سنگى صنوبرى شكل بر سر آن نهادند. <br />
<br />
هيچيم هيچ، بى‏تو اى همه كس، همه چيز، همه جا، همه وقت، همه عمر... <br />
<br />
دلى داريم به پريشانى دود; سرى داريم به حيرانى رود; چشمى به گريانى ابر; غمى به وفادارى بخت. نه اقبال خوشايندى، نه مرگ ظفرمندى. <br />
<br />
رفتن، يعنى غيبت، آمدن، يعنى ظهور. بودن يعنى انتظار. كار يعنى سالنامه عمر را ورق زدن. سياست، يعنى به لبخند تو خنديدن. حكومت، يعنى زير پاى تو فرش گستردن. عاشورا، يعنى غمهاى تو. محرم، يعنى دميدن مهتاب فراق. اين است معناى حقيقى كلمات. <br />
<br />
عريضه‏ها را چاه به كجا مى‏برد؟ آيا او هم... <br />
<br />
سر و دست مى‏شكند غول فراق: ما به جنگ مگسها بسيجيده‏ايم. <br />
<br />
اگر نه يك دم هماواز توييم، مگر چنگ ناساز تو نيستيم؟ <br />
<br />
خوشا آن در كه به روى تو هر روز مى‏خندد. <br />
<br />
 رضا بابايى]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[خاموش‏تر از چراغ مرگيم روشن‏تر از آفتاب كجايى‏عقربك‏هاى ساعت، تا كى به گرد خود گردند، بيهوده در صفحه غيبت. <br />
<br />
در گرگ و ميش سحرگاه، پايان دروغ را انتظار مى‏كشيم. <br />
<br />
آن روز كه بيايى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است. <br />
<br />
آغاز و فرجام خويش را در تو مى‏جوييم. <br />
<br />
اين گريه را پايانى است اگر، اشك راه خود را بداند و بر هر دامانى نريزد. <br />
<br />
پوست را بادام و سال را ايام و زيستى را كام و بودن را نام تويى. <br />
<br />
من كيستم؟ تو كيستى؟ من اينك نه آنم كه بودم. تو همچنان آنى كه بودى. <br />
<br />
مگذار كه بگويم در تن من، اميد را به خاك سپردند و سنگى صنوبرى شكل بر سر آن نهادند. <br />
<br />
هيچيم هيچ، بى‏تو اى همه كس، همه چيز، همه جا، همه وقت، همه عمر... <br />
<br />
دلى داريم به پريشانى دود; سرى داريم به حيرانى رود; چشمى به گريانى ابر; غمى به وفادارى بخت. نه اقبال خوشايندى، نه مرگ ظفرمندى. <br />
<br />
رفتن، يعنى غيبت، آمدن، يعنى ظهور. بودن يعنى انتظار. كار يعنى سالنامه عمر را ورق زدن. سياست، يعنى به لبخند تو خنديدن. حكومت، يعنى زير پاى تو فرش گستردن. عاشورا، يعنى غمهاى تو. محرم، يعنى دميدن مهتاب فراق. اين است معناى حقيقى كلمات. <br />
<br />
عريضه‏ها را چاه به كجا مى‏برد؟ آيا او هم... <br />
<br />
سر و دست مى‏شكند غول فراق: ما به جنگ مگسها بسيجيده‏ايم. <br />
<br />
اگر نه يك دم هماواز توييم، مگر چنگ ناساز تو نيستيم؟ <br />
<br />
خوشا آن در كه به روى تو هر روز مى‏خندد. <br />
<br />
 رضا بابايى]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حافظ و مهدویت]]></title>
			<link>http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=29</link>
			<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 15:48:19 +0200</pubDate>
			<dc:creator>Mosavi</dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.montazeran.ir/showthread.php?tid=29</guid>
			<description><![CDATA[حافظ را كمتر كسى است كه نشناسد، شهرتش جنبه جهانى دارد و نام او براى ايرانيان نامى كاملاً آشناست و اغلب آنها از اشعار او ابياتى را از بر دارند.<br />
انتخاب تخلّص ?حافظ?، حكايت از ذوق هنرى و تعلق خاطر سراينده، به قرآن و مفاهيم ملكوتى آن دارد. پيوند عشق و عرفان حافظ را موفق كرد تا از تركيب اين دو عنصر مجموعه‏اى شگفت‏انگيز و دلپذير بوجود آورد.<br />
در غزليات حافظ، علاوه بر عشق الهى كه سرچشمه عرفانى دارد، موارد بسيارى درباره عشق انسانى و نشانه‏هاى آن يافت مى‏شود. در اينگونه از غزلها آشكارا از اندام آدمى: چشم، ابرو، خال، زلف، لب لعل و خصوصيات جسمانى و مادى صحبت مى‏شود و سراينده آن را به‏صورت يك ارتباط منطقى با محبوب ازلى مرتبط مى‏سازد، اين عشق انسانى در نهايت منجر به عشق الهى مى‏شود.<br />
در تعريف عشق آمده است كه: عشق بر دوگونه است، يكى احساسات و عواطف و محبت انسانها نسبت به يكديگر كه آن را عشق مجازى مى‏گويند و ديگرى عشق به پروردگار جهانيان كه آنرا عشق حقيقى گويند و در اين مقال مى‏خواهيم بدانيم كه عشق به حضرت پيامبر، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، و خاندان طاهرينش در كداميك از اين دو تعريف مى‏گنجد، در اين‏باره از پيامبر اكرم، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، نقل است كه: ?هيچ بنده‏اى مؤمن نيست تا اينكه من نزد او از زن و فرزند و مال و همه مردم محبوب‏تر باشم.? و در روايتى آمده است: ?از خودش?.1<br />
 و در حديث ديگرى مى‏فرمايد: ?خدا را به‏خاطر نعمتهايى كه به‏شما داده دوست بداريد و مرا به‏خاطر دوستى خدا.?2<br />
 حاصل آنكه دوستى و محبت به اولياى حق همان مسأله محبت به خداست، عشق ورزيدن به اهل بيت، عليه‏السلام، همان عشق ورزيدن به <br />
مقام ربوبيت است و درحقيقت دوستى اهل بيت، عليهم‏السلام، حكم پلى را دارد كه عاشق را به‏سوى حق و حقيقت هدايت مى‏كند.<br />
حافظ نيز سرمنشأ عشق و راه وصل را در جمال يار جستجو مى‏كند و جمال يار را بازتاب جمال حق در عرصه آفرينش مى‏داند. طى اين سلوك و وجود روح‏افزاى محبوب به عاشق حياتى دوباره مى‏بخشد و اثر فنا را در وى مى‏زدايد و نامش را براى ابد در جريده عالم ثبت مى‏كند.<br />
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق<br />
ثبت است بر جريده عالم دوام ما<br />
اكنون مى‏خواهيم بدانيم چه‏كسى مى‏تواند بر فردى مثل حافظ اثر بگذارد و اساساً انسان كامل در عصر حافظ چه‏كسى بوده است؟<br />
آيا مشايخ شهر كه الگوى عوام به‏عنوان يك انسان كامل بوده‏اند مى‏توانستند الگوى حافظ باشند؟ به‏طور يقين پاسخ منفى است.<br />
نشان اهل خدا عاشقى است با خود دار<br />
كه در مشايخ شهر اين نشان نمى‏بينم<br />
نشان انسان كامل و در لسان حافظ (مرد خدا) عاشقى است و خواجه عشق را در مشايخ شهر نمى‏بيند.<br />
زاهد ظاهربين نيز از نمادهاى منفى شعر حافظ است. زاهد فقط به‏ظاهر مى‏نگرد و از باطن و نهانخانه دل بى‏خبر است.<br />
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست<br />
در حق ما هرچه گويد جاى هيچ اكراه نيست<br />
چنانچه پيداست، حافظ زاهد را به‏عنوان راهبر نمى‏پذيرد، معشوق حافظ از خاك بوجود آمده، ولى به آن دلبستگى ندارد و به‏عبارتى رنگى از تعلق بر خويش ندارد.<br />
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود<br />
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است<br />
پس محبوب حافظ بايد انسان كامل باشد، استاد مطهرى، رحمةالله‏عليه، در شرح انسان كامل مى‏گويد:<br />
?انسان، مانند بسيارى از چيزهاى ديگر كامل و غيركامل دارد و شناخت انسان كامل و انسان نمونه از ديدگاه اسلام، از آن نظر براى ما اهميت دارد كه اگر بخواهيم يك مسلمان كامل باشيم، بايد بدانيم كه انسان كامل چگونه است و سيماى معنوى انسان كامل چه مشخصاتى دارد، تا در پرتو اين شناخت بتوانيم خود و جامعه خود را آنگونه بسازيم. انسان كامل در اسلام يك انسان ايده‏آل و ذهنى نيست، بلكه وجود عينى دارد?.<br />
استاد مطهرى، پيغمبر اكرم، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، را به عنوان يك نمونه انسان كامل و بعد از ايشان حضرت امام على، عليه‏السلام، را به‏عنوان نمونه ديگر معرفى مى‏نمايد.<br />
استاد ادامه مى‏دهد:<br />
?عقل، عشق، محبت، عدالت، خدمت و آزادى از انواع ارزشهاى انسانى هستند، حال كدام انسان، انسان كامل است، او كه فقط عابد محض است؟ يا عاشق محض؟ عادل محض؟ و... نه هيچكدام، انسان كامل نيست، انسان كامل انسانى است كه همه اين ارزشها، [درحد اعلى&#93; و [هماهنگ با يكديگر&#93; در او رشد كرده باشد و على، عليه‏السلام، چنين انسانى است?. 3<br />
 <br />
انسان كامل در شعر حافظ<br />
استاد مطهرى در كتاب آيينه جام، ابياتى را تحت عنوان انسان كامل در شعر حافظ گردآورى نموده است، كه از آن جمله‏اند:<br />
گرچه شيرين دهنان پادشهانند، ولى<br />
او سليمان زمانست كه خاتم با اوست<br />
در احاديث شباهتهاى فراوانى براى آن حضرت با انبيا ذكر شده است و از آن جمله در شباهت آن حضرت با سليمان، عليه‏السلام، آمده است: بادها به‏اذن خداوند مسخّر وى مى‏گردند و سلطنت او بر تمام زمين گسترده خواهد شد و امير مؤمنان در اين رابطه مى‏فرمايد:<br />
?نخستين‏كارى كه قائم در انطاكيه انجام مى‏دهد اين است كه تورات را از غارى بيرون مى‏آورد كه عصاى موسى و انگشتر سليمان در آن است.?4<br />
 و نيز مى‏فرمايد:<br />
?در بيت‏المقدس، تابوت سكينه و [انگشتر سليمان&#93; و الواحى را كه بر موسى نازل شده بيرون مى‏آورد.?5<br />
 همچنين امام صادق، عليه‏السلام، مى‏فرمايد:<br />
?عصاى موسى و انگشتر سليمان در دست او خواهد بود.?6<br />
 <br />
تو خود چه لعبتى اى شهسوار شيرين كار<br />
كه در برابر چشمى و غايب از نظرى<br />
امير مؤمنان در اين رابطه مى‏فرمايد:<br />
?هنگامى كه امام غايب از ديده‏ها پنهان شود و مردم از غيبت او ازحد شرع بيرون روند، توده مردم خيال مى‏كنند كه حجت خدا ازبين رفته و امامت باطل شده است. سوگند به خداى على در چنين روزى ?حجت خدا در ميان آنهاست?، در كوچه و بازار آنها گام برمى‏دارد و بر خانه‏هاى آنها وارد مى‏شود و در شرق و غرب عالم به سياحت مى‏پردازد و گفتار مردمان را مى‏شنود بر اجتماعات آنها وارد شده سلام مى‏فرمايند...?7<br />
 در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود<br />
از گوشه‏اى برون آى اى كوكب هدايت<br />
روايت زير با مصرع دوم بيت مذكور مطابق است.<br />
امام زين‏العابدين، عليه‏السلام، مى‏فرمايد:<br />
?فتنه‏هايى چون امواج تاريك شب بر آنها هجوم مى‏آورد كه كسى از آنها رهايى نمى‏يابد، بجز افرادى كه خداوند از آنها پيمان گرفته است، آنها شعله‏هاى هدايت و سرچشمه‏هاى دانش و فضيلت هستند، كه خداوند آنها را از هر فتنه تاريك نجات مى‏دهد?.8<br />
 حاصل آنكه بيت ياد شده از حافظ برگرفته از واقعياتى است كه در متن احاديث نقل است: خواجه شيراز در شرايط نابسامان جامعه در جستجوى كوكب هدايت، حضرت مهدى موعود، عجّل‏اللَّه‏تعالى‏فرجه، است تا ازطريق وى به حقايق دست يابد.<br />
هواخواه توأم جانا و مى‏دانم كه مى‏دانى<br />
كه هم ناديده مى‏بينى و هم ننوشته مى‏خوانى<br />
پيامبر اكرم، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، مى‏فرمايد:<br />
?نيكان عترت من، و پاكان بستگان من، در كودكى حكيم‏ترين مردمان، و در بزرگى داناترين آنان هستند. آگاه باشيد كه ما خاندانى هستيم كه از علوم خدا به‏ما تعليم شده است و از حكمت خدا به‏ما عطا شده، و از صادق مصدق فرا گرفتيم?.9<br />
 آرى آن حضرت خزانه‏دار علوم الهى است و اسرار الهى را از صادق مصدق فرا گرفته و به‏همين علت از اسرار درونى خواخواهان خود مطلع است. <br />
مجتبى معظمى]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[حافظ را كمتر كسى است كه نشناسد، شهرتش جنبه جهانى دارد و نام او براى ايرانيان نامى كاملاً آشناست و اغلب آنها از اشعار او ابياتى را از بر دارند.<br />
انتخاب تخلّص ?حافظ?، حكايت از ذوق هنرى و تعلق خاطر سراينده، به قرآن و مفاهيم ملكوتى آن دارد. پيوند عشق و عرفان حافظ را موفق كرد تا از تركيب اين دو عنصر مجموعه‏اى شگفت‏انگيز و دلپذير بوجود آورد.<br />
در غزليات حافظ، علاوه بر عشق الهى كه سرچشمه عرفانى دارد، موارد بسيارى درباره عشق انسانى و نشانه‏هاى آن يافت مى‏شود. در اينگونه از غزلها آشكارا از اندام آدمى: چشم، ابرو، خال، زلف، لب لعل و خصوصيات جسمانى و مادى صحبت مى‏شود و سراينده آن را به‏صورت يك ارتباط منطقى با محبوب ازلى مرتبط مى‏سازد، اين عشق انسانى در نهايت منجر به عشق الهى مى‏شود.<br />
در تعريف عشق آمده است كه: عشق بر دوگونه است، يكى احساسات و عواطف و محبت انسانها نسبت به يكديگر كه آن را عشق مجازى مى‏گويند و ديگرى عشق به پروردگار جهانيان كه آنرا عشق حقيقى گويند و در اين مقال مى‏خواهيم بدانيم كه عشق به حضرت پيامبر، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، و خاندان طاهرينش در كداميك از اين دو تعريف مى‏گنجد، در اين‏باره از پيامبر اكرم، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، نقل است كه: ?هيچ بنده‏اى مؤمن نيست تا اينكه من نزد او از زن و فرزند و مال و همه مردم محبوب‏تر باشم.? و در روايتى آمده است: ?از خودش?.1<br />
 و در حديث ديگرى مى‏فرمايد: ?خدا را به‏خاطر نعمتهايى كه به‏شما داده دوست بداريد و مرا به‏خاطر دوستى خدا.?2<br />
 حاصل آنكه دوستى و محبت به اولياى حق همان مسأله محبت به خداست، عشق ورزيدن به اهل بيت، عليه‏السلام، همان عشق ورزيدن به <br />
مقام ربوبيت است و درحقيقت دوستى اهل بيت، عليهم‏السلام، حكم پلى را دارد كه عاشق را به‏سوى حق و حقيقت هدايت مى‏كند.<br />
حافظ نيز سرمنشأ عشق و راه وصل را در جمال يار جستجو مى‏كند و جمال يار را بازتاب جمال حق در عرصه آفرينش مى‏داند. طى اين سلوك و وجود روح‏افزاى محبوب به عاشق حياتى دوباره مى‏بخشد و اثر فنا را در وى مى‏زدايد و نامش را براى ابد در جريده عالم ثبت مى‏كند.<br />
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق<br />
ثبت است بر جريده عالم دوام ما<br />
اكنون مى‏خواهيم بدانيم چه‏كسى مى‏تواند بر فردى مثل حافظ اثر بگذارد و اساساً انسان كامل در عصر حافظ چه‏كسى بوده است؟<br />
آيا مشايخ شهر كه الگوى عوام به‏عنوان يك انسان كامل بوده‏اند مى‏توانستند الگوى حافظ باشند؟ به‏طور يقين پاسخ منفى است.<br />
نشان اهل خدا عاشقى است با خود دار<br />
كه در مشايخ شهر اين نشان نمى‏بينم<br />
نشان انسان كامل و در لسان حافظ (مرد خدا) عاشقى است و خواجه عشق را در مشايخ شهر نمى‏بيند.<br />
زاهد ظاهربين نيز از نمادهاى منفى شعر حافظ است. زاهد فقط به‏ظاهر مى‏نگرد و از باطن و نهانخانه دل بى‏خبر است.<br />
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست<br />
در حق ما هرچه گويد جاى هيچ اكراه نيست<br />
چنانچه پيداست، حافظ زاهد را به‏عنوان راهبر نمى‏پذيرد، معشوق حافظ از خاك بوجود آمده، ولى به آن دلبستگى ندارد و به‏عبارتى رنگى از تعلق بر خويش ندارد.<br />
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود<br />
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است<br />
پس محبوب حافظ بايد انسان كامل باشد، استاد مطهرى، رحمةالله‏عليه، در شرح انسان كامل مى‏گويد:<br />
?انسان، مانند بسيارى از چيزهاى ديگر كامل و غيركامل دارد و شناخت انسان كامل و انسان نمونه از ديدگاه اسلام، از آن نظر براى ما اهميت دارد كه اگر بخواهيم يك مسلمان كامل باشيم، بايد بدانيم كه انسان كامل چگونه است و سيماى معنوى انسان كامل چه مشخصاتى دارد، تا در پرتو اين شناخت بتوانيم خود و جامعه خود را آنگونه بسازيم. انسان كامل در اسلام يك انسان ايده‏آل و ذهنى نيست، بلكه وجود عينى دارد?.<br />
استاد مطهرى، پيغمبر اكرم، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، را به عنوان يك نمونه انسان كامل و بعد از ايشان حضرت امام على، عليه‏السلام، را به‏عنوان نمونه ديگر معرفى مى‏نمايد.<br />
استاد ادامه مى‏دهد:<br />
?عقل، عشق، محبت، عدالت، خدمت و آزادى از انواع ارزشهاى انسانى هستند، حال كدام انسان، انسان كامل است، او كه فقط عابد محض است؟ يا عاشق محض؟ عادل محض؟ و... نه هيچكدام، انسان كامل نيست، انسان كامل انسانى است كه همه اين ارزشها، [درحد اعلى] و [هماهنگ با يكديگر] در او رشد كرده باشد و على، عليه‏السلام، چنين انسانى است?. 3<br />
 <br />
انسان كامل در شعر حافظ<br />
استاد مطهرى در كتاب آيينه جام، ابياتى را تحت عنوان انسان كامل در شعر حافظ گردآورى نموده است، كه از آن جمله‏اند:<br />
گرچه شيرين دهنان پادشهانند، ولى<br />
او سليمان زمانست كه خاتم با اوست<br />
در احاديث شباهتهاى فراوانى براى آن حضرت با انبيا ذكر شده است و از آن جمله در شباهت آن حضرت با سليمان، عليه‏السلام، آمده است: بادها به‏اذن خداوند مسخّر وى مى‏گردند و سلطنت او بر تمام زمين گسترده خواهد شد و امير مؤمنان در اين رابطه مى‏فرمايد:<br />
?نخستين‏كارى كه قائم در انطاكيه انجام مى‏دهد اين است كه تورات را از غارى بيرون مى‏آورد كه عصاى موسى و انگشتر سليمان در آن است.?4<br />
 و نيز مى‏فرمايد:<br />
?در بيت‏المقدس، تابوت سكينه و [انگشتر سليمان] و الواحى را كه بر موسى نازل شده بيرون مى‏آورد.?5<br />
 همچنين امام صادق، عليه‏السلام، مى‏فرمايد:<br />
?عصاى موسى و انگشتر سليمان در دست او خواهد بود.?6<br />
 <br />
تو خود چه لعبتى اى شهسوار شيرين كار<br />
كه در برابر چشمى و غايب از نظرى<br />
امير مؤمنان در اين رابطه مى‏فرمايد:<br />
?هنگامى كه امام غايب از ديده‏ها پنهان شود و مردم از غيبت او ازحد شرع بيرون روند، توده مردم خيال مى‏كنند كه حجت خدا ازبين رفته و امامت باطل شده است. سوگند به خداى على در چنين روزى ?حجت خدا در ميان آنهاست?، در كوچه و بازار آنها گام برمى‏دارد و بر خانه‏هاى آنها وارد مى‏شود و در شرق و غرب عالم به سياحت مى‏پردازد و گفتار مردمان را مى‏شنود بر اجتماعات آنها وارد شده سلام مى‏فرمايند...?7<br />
 در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود<br />
از گوشه‏اى برون آى اى كوكب هدايت<br />
روايت زير با مصرع دوم بيت مذكور مطابق است.<br />
امام زين‏العابدين، عليه‏السلام، مى‏فرمايد:<br />
?فتنه‏هايى چون امواج تاريك شب بر آنها هجوم مى‏آورد كه كسى از آنها رهايى نمى‏يابد، بجز افرادى كه خداوند از آنها پيمان گرفته است، آنها شعله‏هاى هدايت و سرچشمه‏هاى دانش و فضيلت هستند، كه خداوند آنها را از هر فتنه تاريك نجات مى‏دهد?.8<br />
 حاصل آنكه بيت ياد شده از حافظ برگرفته از واقعياتى است كه در متن احاديث نقل است: خواجه شيراز در شرايط نابسامان جامعه در جستجوى كوكب هدايت، حضرت مهدى موعود، عجّل‏اللَّه‏تعالى‏فرجه، است تا ازطريق وى به حقايق دست يابد.<br />
هواخواه توأم جانا و مى‏دانم كه مى‏دانى<br />
كه هم ناديده مى‏بينى و هم ننوشته مى‏خوانى<br />
پيامبر اكرم، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، مى‏فرمايد:<br />
?نيكان عترت من، و پاكان بستگان من، در كودكى حكيم‏ترين مردمان، و در بزرگى داناترين آنان هستند. آگاه باشيد كه ما خاندانى هستيم كه از علوم خدا به‏ما تعليم شده است و از حكمت خدا به‏ما عطا شده، و از صادق مصدق فرا گرفتيم?.9<br />
 آرى آن حضرت خزانه‏دار علوم الهى است و اسرار الهى را از صادق مصدق فرا گرفته و به‏همين علت از اسرار درونى خواخواهان خود مطلع است. <br />
مجتبى معظمى]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>